two lost souls

W

ٌٌٌٌٌٌe're just two lost souls swimming in a fish bowl

.year after year

runig over the same old ground

 ...So ,

 so ... yo

u can tell

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٤


رفتن .

شبی يا روزی بس چون بشت ميز خود نشست سر بر روی دست ها خود را نگريست که بر ميخيزد و می رود . ابتدا بر ميخيزد و می ايستد . چسبيده به ميز و بس آنگاه دگر باره مينشيند .بس انگاه دگرباره بر ميخيزد ميايستد دگرباره چسبيده به ميز بس آنگاه ميرود . رفتن آغاز ميکند .

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٤


شانسی كه ميبريد .

ديروز يه شانس بزرگ بريد تو زندگيم .

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٤


ياد اوری .

باريس 14 نوامبر 1932
دوست عزيز شقاوت چيزي نيست كه به تفكر من افزوده شده باشد بلكه همواره در آن وجود داشته و با ان عجين بوده ام
من وازه شقاوت را بعني شور و شوق زندگي سرسختي و صلابت كيهاني و ضرورت و وجوب بي چون و چرا ميدانم
( gnostique ) آن را دز مفهومي گنوسي
گرد باد زندگي كه ظلمات را ميبلعد درك ميكنم و در نهاد دردي ميدانم كه خارج از ضرورت خلل نا بذير آن زندگي و حيات جريا نخواهد داشت
.....
آنتون آرتو ... از تاتر و همزادش
ترجمه دكتر نسرين خطاط
آرتو از تبار هنر مندان عصيانگر و شوريدهاي چون رمبو و وان گوگ است كه از فضاي مسموم محيط خود در رنج بود و در طلب هواي تازه و هنري نو
تا مرز جنون بيش رفت.
 
....
 
لازم بود اين ها رو به خودم ياد آوری کنم .
همين .
چيز مهمی نبود .

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٤


بشت برده برده آخر از يک نمايش نامه نيمه کاره که فردايش روز نمیشد ...

بشت برده برده آخر از يک نمايش نامه نيمه کاره که فردايش روز نمیشد ...

 : شب بخير .

 :ميرم بخوابم .

: ميدونم تموم شده ديگه .

: برده ميافتد .

: نور ها رو بگير .

: تعظيم دسته جمعی . همه باشند . کارگردان هم باشد . هنربيشه نقش اول  و دومی .

: گريم ها رو باک کنيد همه .

: قفسه لباس ها اونجاست .

 :چيزی جا نمونه .

: از فردا يه چيز ديگه اين جا اجرا ميشه .

: بغض نکن ديگه خوب بايد تموم ميشد ديگه مگه نه ؟

: بعد اجرا بريم امشب رو شام بيرون ؟

: امشب از هميشه سرد تره انگار  اين جا .

: فردا تا لنگ ظهر ميخوابم .

: يه چيزيم گم شده انگار . 

: يا الله الان در ها رو ميبندن .

: حيف ...

: نه من گرسنه نيستم  .

: راه خونه ام دوره . تو که ميدونی .

: من رو ببخش .

: تو ميدونی من هميشه عاشقت بودم از اون روز که بات بيچ خورد اما نخوردی زمين .

: حالم بده انگار . دلم شور ميزنه .

: خوب باشه ديگه بريم خونه هامون .

: من میرسونمت .

: شب بخير .

: شب بخير عزيزم .

: اميدوارم فردا حالت بهتر شه .

: همه اش تقصير منه .

: انگار فردا هوا ابری باشه .

: بهت قول ميدم .

: از من که نرنجيدی ؟

: بروگم شو . همون بهتر که از اول بهت اعتماد نکردم .مرتيکه ...

: بخند .

: صبر  کن  بهت ميرسم .فقط بله ها رو آروم برو .

....

چراغ ها خاموش شدند .

فردا هم ابری نبود فقط انگار نمیخواست صبح شود .

توضيح صحنه :نقش اولی به خانه اش ميرسد .

: شب بخير عزيزم .

: منو ميبخشی ؟

: ميرم دندونام رو مسواک کنم . ميخوای قبلش برات يه چيزی تعريف کنم .

: آره اما گندش رو در نيار زياد حالشو ندارم .

 

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٤


بعد از آن ...

دلم ميخواد صداي تلويزيون رو كم كنم يا اصلا نباشه. برتش ميكنم از بنجره بايين كه صد تيكه شه و صدا بده وقتي ميخوره به زمين.

 طوري كه خودم هم ميترسم.

 اما ديگه نيست نه نورش نه صدا...صداهاي ترسناكش.

 تمام تشعشات جعبه لعنتي قطع ميشه .

 تمومش كردم.

 سعي ميكنم تمام شو بي سر و صدا انجام بدم بدون اينكه كسي كوچكترين بويي ببره كه من از دشمن هاي بر و با قرص اين لعنتي هستم. و هستم .

 بعدش تونستم كاراي عقب افتاده رو تموم كنم بايد چند تا از اون فيلم ها رو ميديدم

شايدم نخواستم ببينم اگه نخواستم . شايد اصلا بعدش نخوام هيچ كاري كنم .هيچي ...

فردا ببينم شايد بتونم موسيقي داشته باشم دوباره توي خونه...

.... و ميتونم مثل عادت قديمي هر شب يه فصل از اين همه كتاب رو بخونم كم كم .

 امروز سگ كوچيك رو هم بردم قدم زد و دويد .

و خيلي جيش داشت كه باي همه درخت هاي دور خانه بريزه گذاشتم دل سير جيشش را هم بكنه و كرد بعد حالش بهتر بود چون دمش تند تر از هميشه تكان ميخورد .

بر ميگردم خانه . صدا و خودش نيستند .

 حالم خوب است .

نميدانم .

اول بايد كمي نشست . رفته بودم قهوه هم بخرم . يادم رفت . قهوه نيست . فقط شابو خريدم وصابون و وايتكس و دستمال توات براي حسن آقا كه فردا ميخواهد شيشه هاي خانه را باك كند نه بشورد بايد برقش بياندازد با هر چه بلد است با هر چه خودش ميداند . من نميدام اصلا هر طور خودش خواست .

قهوه ندارم .

امروز صبح نوشتم تحمل ندارم.

 يعني خواستم بفهمي نمي توانم يعني ديگر نمي توانم  .شايد هنوز تا چند وقت بيش ميشد اما حالا نميتوانم .

تمام شدم.

 ميبيني كه براي شستن شيشه ها بايد حسن آقا باشد وگرنه من ميگذارم همين طور شيشه ها ...

 نميدانم خودت كه ميداني .اما فقط حواسم را گذاشتم بيش سگ كوچك و اين بامبو و چند تا گياه ديگر. به اين ها ميرسم . حواسم هست .حتي اگر سرم گيج برود و قرار باشد كه بخورم زمين .

نميدانم شايد هم ارثي باشد اين . سرگيجه را نه اين كه حواسم به اين چند تا هست .

تو چه ميگويي ؟ حالم چطور است ؟ لعنت به اين حواس هميشه برت . قهوه نخريدم اصلا رفته بودم قهوه بخرم  بعد از اين سگ كوچك باي درخت هايش جيش كرد . يادم ميرود. بايد همه چيز را يادداشت كنم .

 كاش لااقل يك فنجان قهوه گرم به آدم ميدادند .

راستي به من بگو قهوه ان دفعه را از كجا برايم ميخريدي ؟ كاش بيزو وقتي صداي ساز دهني ميآيد اين همه زوزه نكشد .

 دارم ميشنوم . نميفهمي ؟

 

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٤


از منظومه: آبي، خاكستري، سياه ... و تو گفتی .

بي تو در مي يابم،

چون چناران كهن

از درون تلخي واريزم را.

كاهش جان من اين شعر من است .

آرزو مي كردم،

كه تو خواننده شعرم باشي .

- راستي شعر مرا مي خواني ؟ -

نه، دريغا، هرگز،

باورم نيست كه خواننده شعرم باشي .

- كاشكي شعر مرا مي خواندي ! -

*****

...

گاه مي انديشم،

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسي مي شنوي، روي تو را

كاشكي مي ديدم .

 

شانه بالا زدنت را،

- بي قيد -

و تكان دادن دستت كه،

- مهم نيست زياد -

و تكان دادن سر را كه،

- عجيب ! عاقبت مرد ؟

- افسوس !

- كاشكي مي ديدم !

 

من به خود مي گويم :

« چه كسي باور كرد

« جنگل جان مرا

« آتش عشق تو خاكستر كرد ؟

*****

...

با من اكنون چه نشستنها، خاموشيها،

با تو اكنون چه فراموشيهاست .

 

چه كسي مي خواهد

من و تو ما نشويم

خانه اش ويران باد

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٤


چه بيرحمم من .

بيرون بنجره باران تند شده

 سگ كوچك ام اين جا نشسته بشت بنجره

                                         غمش گرفته نگاهم ميكند به التماس

                                                 مرا و بشت بنجره را

خوابش برده حالا انگار

...  و خواب ميبيند كه ميدود زير همين باران به دنبال شكار خرگوش  

كرخي يعني همين انگار

التماسش را ديدم  و گذاشتم خوابش ببرد

كرخي يعني اينكه نتوانستم سگ كوچكم را ببرم زير باران براي شكار خرگوشش

از خواب ميبرد

ببين ... نگاهم ميكند باز

آه ميكشد

و من هنوز همانم .

چه بيرحمم من .

باور کن دوستت دارم اما نميتواستم بهتر ازاين باشم برايت .

اين جمله را ميشناسم انگار .

مثل اين که کسی همين چند لحظه قبلتر به خودم گفته باشد .

باور ميکنی ؟

چشمهايم سنگين شده .

به زودی خوابم ميبرد انگار .

کلاغ غار غارش را تمام کرد و سگ کوچکم بشستش را کرد به من تا باز خوابش ببرد .

 بيرحمی من .

کاش زود تر بند بيايد باران بشت بنجره .

 

 

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٤


اين را اين جا فرانسه همه چيز خاکستری يادم انداخت.

 

اين روزها از بدی حافظه رنج ميبرم و حس ميکنم هر روز بيشتر از ديروز همه چيز ها را فراموش کرده ام .

با گنجی تا رهايی ...

اين يکی را کاشکی از يادم نرود .

روز شمار را گذاشتم اين جا که چشم ام هر روز ببيندش .

۴۴ روز ديگر .

کاش يادمان بماند .

 

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٤


برف باز هم بايد ببارد .

هر چه بيشتر ببارد بهتر است .

خيابان ها که سفيد می شد ...

 برای چند ساعتی هم که شده  اين کثافت انرزی هسته ای و حکومت اسلامی و جمهوريت و باقی از ياد ادم ميرود .

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٤


سرود رقصي ديگر


مگر سخت خسته نيستي ؟

دستهايت را آزاد كن تا ترا بدانجا برم !

و اگر تشنه باشي چيزي براي نوشيدن دارم اما دهانت از نوشيدنش سر باز ميزند.
واي ازين مار نرم تن چابك لعنتي اين ساحره نرم گريز !

                                                               كجا رفته اي ؟

گويي كه بنجه ات روي چهره ام دو خراش و زخم سرخ بر جاي گذاشته است !
براستي به تنگ آمده ام از اين كه هميشه يايد شبان گوسبند وارت باشم!

اي ساحره تا كنون من براي تو آواز خوانده ام اكنون تو بايد برايم فرياد بزني !
بايد با ضرب تازيانه ام برقصي و فرياد بزني !
چنين گفت زرتشت
.

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ دی ،۱۳۸٤


تاريخ تحريف شده

من حافظه درست و حسابی ندارم اما ظاهرا قديمی ترين چيزی که اين جا ثبت شده در تاريخ 3 مهر،1382نوشته شده بس تولدم گذشته و من اصلا نميدونستم .

بيچاره برسونا .

فکر ميکنم بايد کمی بيشتر به اهميت تاريخ ها و روزها .بزرگداشت ها يا جشن تولد ها سالگردهای ازدواج يا حتی طلاق و از اين دست تاريخ ها دقت کنم .وقتی آدم کم کم سی سالش شده اين وجهه خوبی ندارد که آدم همان طور سبک سر باشد که انگار ۱۴ ساله است .

 اين آرشيوحتما ايراد داره و من قبل تر از اين مينوشتم  اما ظاهرا تو ارشيوم چيزی قديمی تر از اين تاريخ نبود. بس روی هم رفته دو سالو ۳ ماهه هستم تا دوسال ونيم و راضی.بالاخره ميشه حساب کرد برسونا در تاريخ تحريف شده سه مهر ماه از سالی در ساعتی به دنيا آمده .

برسونا دو معنا داشت :  سيماچه ( ماسک )  و خدای مرگ .

بازی گران در حکم سيما چه ای واقعيت و در همين حال موجود زنده ای بودند که نقش ادم

غايبی ( شخصيت نمايشی )  را بازی می کردند .و اين همان مفهوم برسونی از مدل هايش

است .

تصاوير راهبر نگاهند . اما بازی بازيگر چشم را به بيراهه می کشاند .

   برسونا بزرگترين دروغ زندگی منه که دوسش دارم .

        همه دروغ های بزرگ و واقعيت های کوچک .

                                   و آزادی .

                                بوی آفرينش.           

               نه اين که برسونا خيلی موجود خلاقی باشه .

                                        

                         منظورم چيزهای ديگری است .

....

ميخواهم بگويم تا وقتی اين جا احساس آزادی ميکنم دوستش دارم و غير اين ميدهم اين رفتگر محله شب که آمد با خودش ببردش .

و اين از مهم ترين  چيزهاست .  گرچه آزادی مطلقا نمیتواند معنای مطلقی داشته باشد با اين همه همان لحظه های نازنين و موقت ازادی هم حتی برای برسونا بی شک حياتی است و گر نه بهتر است نباشد ...

در اين لحظه تنها نوشتن است برای نوشتن و چيزی غير آن نيست  .

برای همين هاست که هستم  .

 

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ دی ،۱۳۸٤


خط سوم

من اين را نوشتم  :

اين هم هست و حتما چيزهايی به جز اين ها  .

....

هنوز ما را (اهليت گفت) نيست !

کاشکی (اهليت شنودن) بودی !

تمام ــ گفتن ميبايد و تمام ــ شنودن !

بر دل ها مهر است

بر زبان ها مهر است

و بر گوشها مهر است !

از خط سوم  .

آدمين اقای خاتمی از اين خوشش نيومد .

يا چی ؟

اينها رو اين آدمين خودش نوشته :

به عنوان ادمين اين سايت ضمن سپاس از همه كساني كه با نوشتن نظراتشان پاي حرف‌هاي آقاي خاتمي از ايده اين وبلاگ به عنوان فضايي براي شنيدن حرف‌هاي ايشان و گفتگو با رييس‌جمهور سابق به‌گونه‌اي حمايت كردند لازم است چند نكته كوچك را يادآوري كنم:
به فاصله هر رفرش سه يا چهار كامنت به نظرات رسيده اضافه مي‌شود. تا اين لحظه نزديك به سه‌هزار كامنت براي اين وبلاگ گذاشته شده كه حدود هشتصد مورد آن هنوز منتشر نشده است.
دليل عدم انتشار نه سانسور است و نه بي‌احترامي به نظرات بزرگواراني كه نظر داده‌اند بلكه براي انتشار آنها به توجه به سرعت اينترنت در ايران نياز به كار تمام وقت است كه ادمين اين وبلاگ متاسفانه يا خوشبختانه كارهاي ديگري نيز در زندگي دارد.
تنها كامنت‌هايي كه عمداً منتشر نشده‌اند مواردي هستند كه حاوي الفاظ ناپسند بوده‌اند كه خوشبختانه تعدادشان به انگشت‌هاي يك دست هم نمي‌رسد.
لطفا اگر كامنتي گذاشته‌ايد و هنوز منتشر نشده است كمي منتظر بمانيد.قطعاً منتشر مي‌شوند.
از همراهي شما متشكرم

من براي بار سوم خط سوم را ميفرستم و منتظر ميمانم تا باقی چيزها .

 باشد ما باز هم صبر ميكنيم آدمين عزيز .

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ دی ،۱۳۸٤


I,m the lie living for you ,so you can hide

من كه جاي كسي را تنگ نميکنم. جايم همين جاست .

من ماندنی شدم .

خانه خانه من است . بگذار بمانم كاري به كار كسي ندارم .

سر به هوا نميشوم . من ميمانم واين خانه .

خانه داشته ام .

خانه را بايد بعضي وقتها سر تا با شست بايد غذايش داد و نازش را كشيد .

اگر خانه قهر كند بد ميشود .

خانه را بايد گرم كرد

خانه بايد بر باشد از بوي عيد و خيلي چيزهاي ديگر .

كارم را بلدم .

جاي همه چيز را ميدانم

اين را ميدانم كه در اين جور خانه ها بايد به همه چيز رسيد .

ساقه بلند بامبو را بايد روزي چند بار نگاه كرد

بعضی چيزها هستن که قهر ميکنند

ميدانم .

اين را .

وچيزهايی ديگر.                                                                                                                     

كاري به كار كسي ندارم .

همين جا نشسته ام

بشت ميز كنار بنجره .

و يادم ميماند كه شب ها چراغ بايد روشن بماند

براي خاطر خيلي چيزها .

راه ها

 جداست اما .

اگر اين جا باران باريد ميآيم از اين بشت

                                             كوچه را ميايم

اما بلدم كه فقط باران است و چيزي ندارد اين باران به جز باران

راهم را كج ميكنم

باشد

اما خانه همين جاست

من

قهوه ام را همين جا ميخورم

و خودم هستم

و خانه

 باشد . كمي راهم را كج ميكنم .

                               اگر خواستي بيشتر دور ميشوم همان قدر دور كه ميبيني

                                                                                                 و دورتر هم ميشوم

                    آنقدر كه چيزي نماند

                   كه حتي سايه هم نباشم

                       وحتي رد بايي

    و اگر بخواهي ميشود كاري كنم كه حتي به مشام هم نرسم

          و چشم نبيند  و  ميروم جايي زير زمين يا دور تر.

چيزهايي هست كه فهميده ام

فاصله بايد زياد شود

و

زياد

و زياد تر.

من زياد ميشوم .

ويا کم ترين ذرها

من بزرگ ميشوم اگر خواستي قد ميكشم من

             و وسيع ميشوم برايت .

آن قدر كه نشناسيم .

و يا از نقطه کم تر

آنقدر كه در يادت نماند كجا با تو بوده ام

و صورتم را حتی

آن قدر كه خانه را از ياد برده باشي

و همه چيز هاي خانه

بگذار همين جا كه هستم بمانم

دور ميشوم

و باد

و غبار

وخاكستر

و غبار روي شيشه هاي همين بنجره

رو به كوچه

و هميشه روشن

كه نبيني ام

حتی اگر نور باشد

و نداني كجايم

اين كار ها را بلدم

گم ميشوم

در دورترين روزهايمان

چيزي نمي ماند

در آن لحظه هاي

آن همه سال ها

و ساعتها

و لحظه هايمان

هم حتي .

انگار خواب ديده باشی که جايی با کسانی

                                          در آنی از زمانی دور

برای لحظه های کوچکی خنديده باشی

برای

 لحظه های کوچک

انگار خواب ديده باشی .

                                                                                     

 

 

 

                                  

 

 

 

....

 

  

 

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ دی ،۱۳۸٤


گفتم : می مينخورم . گفت : برای دل من .

من از اين خانه بر نور به در می نروم

من از اين شهر مبارک به سفر می نروم

منم و اين صنم و عاشقی و باقی عمر

من ازو گر بکشی جای دگر می نروم

تو مسافر شده ای تا که مگر سود کنی

من ازين سود حقيقت به مگر می نروم

مغز را يافته ام بوست نخواهم خاييد

ايمنی يافته ام سوی خطر می نروم

تو جگر گوشه مايی برو الله ومعک

من چو دل يافته ام سوی جگر می نروم .

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ دی ،۱۳۸٤


soul

...

just

want

to touch

your soul

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ دی ،۱۳۸٤


و يلدا شد .

 
 
يلدا شب تولد خورشيد است. طولانی ترين شب سال سپری می شود و تاريکی که تا ديروز در روزهای سرد و تاريک، بر نور غلبه يافته بود، جای خود را به نور می دهد.
به چله بنشين و استخوان قوی دارتا اين سوز بگردد از چهاربند تنت
 وآفتاب اقبالت بدمد .
 
و يلدا
تولد بيزو
تولدت مبارك بيزو خانم
 
 

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٤


و هنوز هم .

 

شيشه ميز اتاق کارمو با گلرنگ تميز کردم و ...اشکای چشمامو .

وقتی بوی گلرنگ منو یاد تو انداخت بیش از هر زمان دیگه ای .

در این روزهائیکه مثل جهنم گذشت .

و هنوز هم .

 ...

و بعد تر يلدا ميشود .

...  

و جهنم انگار که دارد کم کم  گم ميشود .

 اگر تابش را بياورم .

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٤


رد با .

از خواب كه ميبريد هميشه عادت كرده  گرد و خاكی كه نشسته را بروبد .

بايد همه چيز مرتب باشد وگرنه ترک ميشود . نه اين که ترک شود اندکی کم توجهی شايد .

 چيزی گم شده بود انگار .

برای بيدا كردن رد بای چيزی كه نميدانم .. يا كسی كه چندروز بود گم شده بود عادت هر روزه اش را به تعويق انداخت .

تعویق که نه بهتر است بگوييم تن به کار نمیدهد نه اين گرد ها را گرفته نه حتی چيز های ديگر.

 قهوه اش را که هميشه بشت بنجره اتاق با شکلات تلخ ميخورد را هم فراموش ميکند. با اين حال بيخوابی و بد تر از اين ها بعضی کابوس های سياه وسفيد هم همه چيزها را خراب تر ميکند مخصوصا خواب همان ماهی بزرگ که دارد با عصای سه شاخش دستش دنبالش ميکند .ميدود و بعدتر حتی انکار برای بردنش برواز هم ميکند .

 از اين عادت ها نداشت حتی حواس برتی هم گرفته و چيزهای بدتر از اين ها که بهتر است از گفتنشان صرف نظر کنم .

اسرار خصوصی آدم ها همان بهتر که بماند در صندوقچه ای چيزی تا اين که سر زبان ها بيافتد .

اين طور شايد بهتر هم باشد .

كسی چه ميداند اگر امروز هم بيدايش نشود بليس را خبر ميكند...

... و يا بهتر است بگويم  اين طور نميشود به زندگی ادامه داد نه اين که اين نتواند به گمانم کسانی ديگری هم هستند که نمیتوانند وقتی چيزی يا کسی ازشان گم ميشود ادامه دهند اين طور که حتی رد بايش هم نباشد .  

انگار کار آدم همين لحظه است که تمام شود .

                                                                

 

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٤


و هنوز هم ...

اين ....

 اسمش جسيه و هنوز يه توله سگ بی خانمانه .

  
نویسنده : sepideh ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٤